
سلام
نمی دونم از کجاش شروع بگم از چیش بگم اما خوب می تونم تجسم کنم می تونم
احساس کنم اونا رو لمسشون کنم اون چیزایی که باعث شده از خود بی خود بشیم
اون حرفایی که گفتنش دل سنگ رو آب می کنه چه برسه به یه آدم.
نمی خوام نمی خوام دم از نا امیدی برنم اما دوست دارم اون چیزی رو بگم که جوونا بدونن
اون مسائلی که جوونا نمی تونن متاسفانه از دستش بدن تا حالا فکر کردی در مورد آیندت
یه کم فکر کنی می بینی داشتن بعضی چیزا باعث از دست دادن بعضی چیزا می شه اگه
امروزه تو قشنگه به خاطر زحماتی هستش که پدر و مادرت برات کشیدن اگه پدر و مادرت
برات زحمتی کشیدن برای این بوده که صاحب چیزی بشی و اگه خودت زنده ای برای اینه
که کاری بکنی که صلاح تو رو هم در دنیای مادی و هم در دنیای معنوی تامین بکنه به نظر
من اون چیزی نیستش جر یاد خدا بودن و همیشه با اون بودن سپاس از زحمات بی منتی
که برات می کشه و فقط می خواد امتحانت کنه ببینه بندش قدر این زحمات رو می دونه یا نه.
به جاش ببین چی حاصل شده یه دختر یا یه پسری که امروز یا فردا ممکنه باشه یا نباشه آدمی
که همیشه تو خیال خودت منجی تنهاییت بوده همیشه دستت رو می گیره و با خودش
می برتت اون ور آسمونا آدمی که ازش امید نفس کشیدن داری اما اون آدم آیا واقعا ارزش
این همه محبت رو داره نسبت به تعهدی که داده عاشقت باشه که این روزا حتی عشق هم
به تنهایی فایده ای نداره تو باید هم پولدار باشی هم با سواد باشی هم وضعیت اقتصادی
مناسبی داشته باشی تا بتونی نسبت به معشوق خودت عشق رو ثابت کنی باید بتونی
ثابت کنی مرد این میدون می تونی باشی اگر هم توقع پول و سواد ازت نداشت و همون عشق
رو لازمه ی یک زندگی دونست و تو هم باهاش ازدواج کردی آیا دوست داری دستتو به طرف کس
و نا کس بکشی که بیا یه کم به من پول بده می خوام شیکم زن و بچه ام رو سیر کنم.
پس سعی کن همه چیز رو داشته باشی و منت هیچ کسی رو نکشی جای اینکه به فکر
دوست پسر و دوست دختر باشی می تونی خیلی چیزا رو داشته باشی که نیازی به دوست پسر
دوست دختر بودن نداره اون چیزی که من ازش حرف می رنم همون خدایی هستش که تحت هیچ
شرایطی بندش رو تنها نمی گذاره و همیشه به فکر بندشه تازه اون به تو هیچ نیازی نداره این
تویی که همیشه دستت رو به طرفش دراز کنی.
یه نگاه به خودت بنداز تو همونی بودی که دیروز نماز می خوندی خدا رو شکر می کردی
دلت همیشه باهاش بود اما چی شد از دستش دادی یه آقا پسر یا یه خانمی پیدا شد
گفتش من تو رو دوست دارم تو هم بهش ابراز علاقه کردی اما آخرش چی شد از دستش
دادی رفت چرا چون یکی بهتر از تو پیدا کرد بعدش به جای اینکه خدا رو شکر کنی با خدای
خودت درد و دل کنی می ری رو به چیزی می زنی که همیشه دامن گیرش می شی همیشه
و هیچ وقت نمی تونی ترکش کنی مگر اینکه دلت با خدا باشه (سیگار) خدا رو سپاس که
جون سالمی ۴ ستون سالمی داری که می تونی باهاش راه بری حرف بزنی نگاه کنی
گوش کنی حتی عاشق بشی اما این بدن سالم رو قدرشو نمی دونی رو به چیزی می زنی
که فقط باعث می شه زودتر از این زندگی خلاص بشی به خدا داری گناه می کنی !!!!
دخترا به این پسرا حق بدین که بی معترفت باشند پسرا به دخترا حق بدین که بی معرفت باشند
چون اولین عشقشونو از دسن دادند و عشق اول چیه خدا می دونه
.
بنام آنکه عشق را آفرید
آنگاه که با دستانت واژه ی عشق را برقلبم نوشتی سواد نداشتم، اما به دستانت اعتماد داشتم.
حال سواد دارم اما دیگر به چشمان خود اعتماد ندارم.
خیلی سخته
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
صبح بلند شی ببینی که دیگه دوستش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اونی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
هوساش وقتی تموم شد بره و پیشت نمونه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
.jpg)
تازه فردای همون روز از دوست عاشقش با خبر شه
خیلی سخته توی پاییزبا کسی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت
ولی اون نخواد بمونه همیشه سنگ صبورت
خیلی سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی
بعد از شما به سايه ي ما تير مي زدند
زخم زبان به بغض گلوگير مي زدند
پيشاني تمامي شان داغ سجده داشت
آنان كه خيمه گاه مرا تير مي زدند
اين مردمان غريبه نبودند، اي پدر
ديروز در ركاب تو شمشير مي زدند
غوغاي فتنه بود كه با تيغ آبدار
آتش به جان كودك بي شير مي زدند
ماندند در بطالت اعمال حجشان
محرم نگشته تيغ به تقصير مي زدند
در پنج نوبتي كه هبا شد نمازشان
بر عشق، چار مرتبه تكبير مي زدند
هم روز و شب به گرد تو بودند سينه زن
هم ماه و سال، بعد تو زنجير مي زدند
از حلق هاي تشنه، صداي اذان رسيد
در آن غروب، تا كه سرت بر سنان رسيد
این داستان ما بود اما عابران کوچه جوانی هنوز در انتظار مقصد ایستاده اند