تبليغاتX
یک بغل حرف

یک بغل حرف

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم..♥.. چوندنيا يه روز تموم ميشه. .♥.. نميخوام بگم که مثل

گلي. .♥.. چون گل هم يه روز پژمرده ميشه. ♥.. نميخوام بگم که سياهي چشمات مثل شبهاي پر

ستاره اس. ♥.. چون شب هم بالاخره تموم ميشه.. ♥. نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالي.

♥.نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم..♥.. چون . چون اب که هميشه پاک نميمونه.. ♥. نميخوام

بگم که دوستت دارم. .♥.. چون منکه اصلا دوستت ندارم. .♥.. بلکه من عاشقتم

 تقديم به تنها ترينم

+ نوشته شده در  شنبه 2 دی1385ساعت 12:3  توسط عابران کوچه جوانی  | 

از تو و عشقت نمی گذرم

نگاهت کردم گفتی نگاه نکن

صدایت کردم گفتی صدایم نکن

گفتم دوستت دارم گفتی از هوس است

گفتم به یادتم گفتی همتون همینو میگید

گفتم: با تو خواهم ماند گفتی شعار نده

حال تو رفتی و من در پی پیدا کردن تو

حال من ماندم و تو پای عهد خود نماندی

وقتی گفتی با تو تا آخر دنیا خواهم ماند نمی دانستم که تا کی با من می مانی

اما وقتی فهمیدم که دنیا دو روزه تو را از دست دادم

حال این منم که از تو می نویسم از تویی که بی من رفتی

از منی که روزی هزاران بار از خود می پرسم کی ماند و کی رفت

بارها خود را سرزنش می کنم که ای کاش دوستت نداشتم

ای کاش تو را ندیده بودم و ای کاش زندگیه خود را می کردم

ناگاه از خواب وحشت بیدار شدم نگاهی به ساعت انداختم که نزدیکه ۱۰ صبح بود

آری وقت آن بود که گونه های خیسم را پاک کنی و با حضوره گرم خود مرا چون

همیشه سیراب کنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 19:52  توسط عابران کوچه جوانی  | 

همنفس کجایی

سلام دوستان عزیز گرچه این وبلاگ زیاد طرفدار نداره اما همین که می تونم هر چی دوست دارم

 بنویسم به من کمک می کنه که انگشتانم تند تر تایپ کنه و معنی اصلی دوست داشتن رو بهتر بتونم

درک کنم اینا همه حرفها و احساسات یک جوون ۲۰ سالست حرفهایی هر چند به درد نخور اما غمناک

حتما می پرسی چرا غمناک؟ خوب اگه غمناک نباشه که دلت تنگ نمی شه

می دونی به ما ها یاد دادند عین یه سگ زندگی کنیم همیشه عادت داریم به اینو اون چشم رو هم

چشمی کنیم عادت داریم که ارزش ها و اعتقادات همدیگه رو خورد کنیم.

چرا به یه دختر میگن: مواظب باش میخوای شوهر کنی چون می دونن وضع چقدر خرابه دختری که تو

خونه ی خودش از ترس اینکه نکنه یه وقت کسی آمارشو بگیره چادر سرش می کنه.

ما مگیم ایرونی هستیم خون ایرونی تو رگمونه اما چرا دست به این کار کثیف می زنیم.

دختری که دارم ازش حرف میزنم زهره امیر ابراهیمی هستش که در اوج نامردی تحقیر شد

دختری که به جرم کار انجام نداده به جرم اینکه معروفه زیر سوال رفت خرابش کردیم دستی دستی.

خدا می دونه تو این مدت چقدر مردم پشت سرش چه حرفایی در مورد خودشو خانوادش زندن

آیا این درسته ما ایرانی ها که خون ایرونی تو رگمونه با هم وطن خودمون این کارو بکنیم.

آقایونی که میان تو خیابان انقلاب - میدان ولیعصر - توپ خونه و... داد می زنند و میگن آقا بیا فیلم زهره

دختره شوکن رسید آخه این چیرو می رسونه؟ این که به زندگی آدم کار دارند من نگرانم آره نگرانم که

الان که این جوریه فردا پس فردا چه جوری زن بگیرم حتما میخوان جلوی چشمون ناموس ما رو هم ....

اون دختر خود کشی کرد می دونی چرا؟ چون هیچ راه دیگه ای نداشت چون من و تو و خیلی های دیگه

تو خیابون می دیدیمش بدون اینکه درست قضاوت کنیم گفتیم خاک تو سرت دختر. به خاطر اینکه

خانوادش می گفتن تو مایه ی ننگ خانواده ما هستی برو گمشو همون قبرستون دره ای که بودی.

خدا نمی دونم چی بگم که یه پسر شخصیت همه پسرا رو برد زیر سوال الان همه دخترا میگند پسرا

همشون نامردن. راست میگن چون ما ها هستیم که آبروی هم رو می بریم با این کار فقط کشورای دیگه

رو پرو می کنیم که ایرانیا آبروی خودشونم می برند چه برسه به پدر و مادرشون.

دعا می کنم برای اون کسائی که همشون به نوعی تو این قضیه دست داشتند یا آدم بشند یا اگه قراره

همین جوری بمونند نابود بشند.

اما زمان پس کی ظهور میکنی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 14:14  توسط عابران کوچه جوانی  | 

مجرم

 

دلم گرفت ازاین همه سیاهی

محکوم عشق به جرم بی گناهی

دلم گرفت تو جاده های تپی..........

عشق شده یه سایه توی قلب خورشید!!!

جاده پر از تگرگ و خیس بارون ...

می زنه شب به لختی خیابون

پرسه ی باد تو کوچه های پاییز!!!

کوچه ی بارون زده ی غم انگیز

با رفتنت تموم شده ترانه ...

نفرین شده حرفای عاشقانه!!!

گریه ی ابر تو شبهای حق حق

زخمی شده بال و پر شقایق

قلب ستاره پر اضطرابه

چشم زمین خیس و غرق آبه ......

جون می کنه ستاره از سیاهی

مهتاب غصه های من کجاییییییییییییییییی!!!!!!!!!!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 10:44  توسط عابران کوچه جوانی  | 

رد پای خدا

 

دیشب رویایی داشتم

خواب دیدم بر روی شنها راه می روم

همراه با خود خدا !!!

و بر روی پرده ی شب

تمام روزهای زندگیم را مانند قیلمی می دیدم

همانطور که به گذشته نگاه می کردم

روز به روز از زندگی ام را

دو راه پا بر پای پرده ظاهر شد ....

یکی مال من. یکی از آن خدا!!!

راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصیص یافته خاتمه یافت

آنگاه ایستادم و به عقب نگریستم ....

در بعضی جا ها فقط یک رد پا وجود داشت ...

اتفاقا آن محل ها مطابق با سخت ترین روز های زندگیم بود ....

روز هایی با بزرگترین رنج ها ترس ها و درد ها .....

 

 

آنگاه از خدا پرسیدم:

خداواندا! تو به من گفتی در تمام زندگی آیم زندگیم با من خواهی بود ...

و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم.

به من بگو چرا در آن لحظات درد آور مرا تنها گذاشتی؟

خداوند پاسخ داد:

فرزندم! تو را دوست دارم  و من به تو گفتم در تمام سفر با تو خواهم بود ...

من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت. حتی برای یک لحظه و من چنین نکردم.

هنگامی که آروز ها را یک رد پا بر روی شن ها دیدی ....

من بودم که تو را به دوش کشیده بودم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 12:37  توسط عابران کوچه جوانی  | 

آروزی عاشقی

در تنگنای شب آروزی تو را کردم

یادی بر آفتاب نوارانی انداختم و یادت کردم

دفترچه ی خاطراتم را باز کردم

و یادت را در ذهنم زنده کردم

خاطراتم را مرور کردم و روزگارم را سیاه کردم

به یاد آن شب بارانی که چشمانم سرشار از اشک بود

به یاد دستانه پر مهرت و قلبی که نام تو در آن حک شده بود

چهره ای را یافتم که در دفترچه ام نبود

نامی را شناختم که از روی احساس نبود و وجودی را درک کردم که در آن

بهاری امیدان بود که به من می گفت:

تمام خاطراتت را با خدا احساس کن

خدا دست ندارد اما وجود دارد

خدا جسم نیست خدا روح نیست خدا بخشی از وجود آدمیست

دفترچه ام را پاره کردم و فریاد زدم

فریادی سرشار از عشق که با یاده تو زنده شدم

قطره های اشکی که از سیلاب شدید تر بود لذت با خدا بودن بود

اکنون با خودم می گویم آن شب بارونی گذشت اما

شبهای بارانی دیگری در پیش داریم که با خدا احساس می کنیم

زندگی سرشار از خاطرات است

پس چه بهتر که آنرا یادش کنیم

تقدیم به خداوند متعال که همیشه به آن عشق می ورزم

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 تیر1385ساعت 20:6  توسط عابران کوچه جوانی  | 

باز از خواب بیدار شدم ...

باز همچو دریا در پی ساحل شدم

باز به مانند ساحل دنبال آفتاب شدم!!!

و باز هم مثل همیشه تنها شدم

رویایم را میخواهم و در پی سایه نیستم

آفتابم را می بینم و این بار من عاشق شدم

راز سکوتم را یافتم اما در پی راز عاشقی می گردم ...

قانونی عجیب که در آن عشق معنایی ندارد !

چه مفهوم عجیبی که انسان همیشه طلب عشق دارد !!!

شب تاریکی که من در پی آن هستم و آن در پی نابودی من

کاش زمانم را می دیدم و ای کاش امیدم را با امید او می یافتم...

تقدیم به همه ی عزیزانی که عاشق هستند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 تیر1385ساعت 20:41  توسط عابران کوچه جوانی  | 

باز از خواب بیدار شدم

باز از خواب بیدار شدم

باز از یاده تو بیتاب شدم

باز همسفرم ولی بی یار شدم

همچو کوهی در پی صحرا شدم

کاش یارم بیاید کاش دستانم را بخواهد

که باز هم از دوری او بیمار شدم

حال بی تو من چی شدم که شدم؟؟ این بار با دیدنت عاشق شدم

اشک هایم را پاک کن با محبت مرا وحی کن

دستانم را بگیر و مرا شاد کن

چشمانم را ببین و از من طلب عشق کن

صدایم را بشنو و دریایم را غرق کن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 تیر1385ساعت 20:32  توسط عابران کوچه جوانی  | 

نقاب

يه نگاهي به خودت بنداز همش براي خود نمايي داري تيپ مي زني براي خود نمايي حرف مي زني براي خود

نمايي راه مي ري براي خود نمايي وبلاگ مي زني براي خود نمايي چت مي كني اما وقتي مي خواي گريه كني

نمي توني براي خود نمايي گريه كني بلكه براي اون كسي گريه مي كني كه تمام خاطرات زندگيتو داره اون كسي

كه حاضري حتي براي لحظه اي شده فقط به فقط يك بار بتوني دوباره در كنارش باشي اونو تو آغوش خودت

بگيري اون همون اميدي هستش كه باعث مي شه زندگي كني اميدت چيه اينه كه هيچ وقت نا اميد نشي.

كاش بشه يه بار ديگه براي خودت تيپ بزني كاش بشه راه بري اما بدوني كه كسي نگاهت نمي كنه حرف بزني

ولي واسه دل خودت نفس مي كشي ولي بدوني به اميد آيندته وقتي يه انساني

رو مي بيني فقط دوست داري يك بار نگاهت كنه دوست داري نظر اونا رو در مورد خودت بدوني اين همون خود

نمايي هستش كه من ازش دم مي زنم.

ما همه مون به خدا يه بده كاري داريم و اون هم مرگ هستش كيه كه بگه من از مرگ نمي ترسم چرا از مرگ مي

ترسيم چون مي دونيم در مقابل خودمون بزرگترين بي احترامي رو كردين و اون هم ناسپاسي.

خيلي بده كه آدم به خودش بده كار باشه اون بده كاري همون چيزي هستش كه باعث مي شه ما به قلبامون دروغ

بگين دوست عزيزي در بخش نظرات اعلام كرد كه كسي كه همه چيز رو داره خدا رو نداره و كسي كه هيچ

چيزي نداره خدا رو داره من با اين نظريه مخالف نيستم اما خوب به ندرت ديده مي شه افرادي رو كه هم همه چيز

رو دارند و هم خدا رو دارند اون همون انساني هستش كه همه ي دارايي خودش رو از خدا مي دونه كسي كه براي

به دست آوردن يه لغمه ي حلال مجبور در روز سه شيفت كار كنه خيلي كار مي كنه اما وقتي كه از اين راه پول

در مياره غذا به راحتي از گلوش پايين مي ره چون مي دونه حق هيچ كسي رو نگرفته اما اون كسي كه به راحتي

صاحب چيزي مي شه يا اون چيز رو خيلي سريع از دست مي ده و يا خداي خودش رو فراموش مي كنه چون

نمي دونه اين پول چه جوري به دستش رسيده ازموضوع اصلي خارج نشيم

مي توني نقاب رو پاره كني مي توني از ته دل فرياد بزني كه "مي خوام براي لحظه اي خودم باشم مي خوام به

زندگيم جريان بدم اما تو جريان زندگي نيفتم مي خوام تنها بمونم اما لذت بخش چون فقط در تنهايي هستش كه مي

تونم با خداي خودم خلوت كنم "

اما یه شعر بسیار زیبا از محسن یگانه که امیدوارم خوشتون بیاد:

توي آينه خودتو ببين چه زوده زود، توي جواني غصه اومد سراغت پيرت كنه، نزار كه تو اوج جووني غبارغم،

بشينه رو دلت يهو پير و زمين گيرت كنه، منتظرش نباش ديگه اون تنها نيست،تا آخر عمرت اگه تنها باشي اون

نمي ياد، خودش مي گفت يه روزي ميذاره ميره، خودشس مي گفت يه روز خاطره هاتو ميبره از ياد

آخه دل من دل ساده ي من، تا كي مي خواي خيره بموني به عكس روي ديوار، آخه دل من دل ديوونه ي من، ديدي

اونم تنهات گذاشت بعد يه عمر آزگار، آخه دل من دل ديوونه ي من تا كي مي خواي خيره بموني به عكس روي

ديوار، ديدي اونم رفت اونم تنهات گذاشت رفت، تو موندي و بي كسي و يه عمر خاطره پيش روت، ديگه نمي ياد

ديگه پيشت نمي ياد، از اون چي موند برات به جز يه قاب عكس رو به روت، اخه دل من دل ديوونه ي من، تا كي

ميخواي خيره بموني به عكس رو به روت

تا كي مي خواي بشيني به پاش بسوزي، تا كي ميخواي چشم به در بدوزي، در پي پيدا كردن كسي برو، كه فقط

واسه ي خودت بخواد تو رو.

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت 21:50  توسط عابران کوچه جوانی  | 

قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق ...

 

و عشق ارمغان دلداگیست و این سرنوشت سادگیست ...

 

چه قانون عجیبی!چه ارمغان نجیبی! و چه سر نوشت تلخ و غریبی!

 

که هربار ستاره های زندگیت را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره

 

امید کنی و خود در تنهایی و سکوت با چشمهایی خیس از غرور پیوند

 

ستاره ها را به نظاره بنشینی و خاموش و بی صدا به شادی ستاره های

 

از تو گشته جدا دل خوش کنی.و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری و باز

 

هم تو بمانی و یک عمر صبوری...!

 

 

                      نفرین به تو

 

سعی نکن زندگی را درک کنی آن را زندگی کن...

 

سعی نکن عشق را درک کنی به دورن عشق قدم بگذار...

 

آنگاه درخواهی یافت ... و آن دریافت از تجربه کردن تو نشاط خواهد گرفت.

 

آن شناخت هرگز این راز را از میان برنمی دارد

 

" اینکه هر چه بیشتر بدانی بیشتردر می یابی که چیزهای

 

بسیاری برای شناختن باقیست!"

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1385ساعت 23:37  توسط عابران کوچه جوانی  | 

 

                   

تو را به دادگاه خواهند کشيد .. شايد به حبس ابد مجازات شوی!

 جزئيات جنايت تو معلوم نيست....

 اما اثر انگشتانت را روی قلبی شکسته يافته اند.!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1385ساعت 23:37  توسط عابران کوچه جوانی  | 

بزرگترین پرسش من٬ این است:

 

                          حرفهایم را به که گویم؟

 

به عابری که ساعت شش صبح٬ نجواکنان از کنار خانه ام می گذرد؟

 

                     دردهایم را با که تقسیم کنم؟

 

با پلک های تبدارم٬ که هر لحظه پنجره جهان را به رویم می بندند؟

 

                        با که همسفر باشم؟

 

با سایه ای که شاید در باران پس فردا٬ قدم بزند؟

 

                    سادگی ام را به که ببخشم؟

 

به گل هایی که تا دو روز دیگر برهنه می شوند؟

 

 

        

 

 

 

 

در همزیستی من و تو٬ رازیست که مترسک های مزرعه٬ هیچ گاه آن را کشف نمی کنند.

 

من این راز را با زمزمه دلتنگی هایمان خواهم یافت!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 فروردین1385ساعت 23:51  توسط عابران کوچه جوانی  | 

امید های نایافته

 


سلام

نمی دونم از کجاش شروع بگم از چیش بگم اما خوب می تونم تجسم کنم می تونم

احساس کنم اونا رو لمسشون کنم اون چیزایی که باعث شده از خود بی خود بشیم

 اون حرفایی که گفتنش دل سنگ رو آب می کنه چه برسه به یه آدم.

نمی خوام نمی خوام دم از نا امیدی برنم اما دوست دارم اون چیزی رو بگم که جوونا بدونن

 اون مسائلی که جوونا نمی تونن متاسفانه از دستش بدن تا حالا فکر کردی در مورد آیندت

 یه کم فکر کنی می بینی داشتن بعضی چیزا باعث از دست دادن بعضی چیزا می شه اگه

امروزه تو قشنگه به خاطر زحماتی هستش که پدر و مادرت برات کشیدن اگه پدر و مادرت

برات زحمتی کشیدن برای این بوده که صاحب چیزی بشی و اگه خودت زنده ای برای اینه

که کاری بکنی که صلاح تو رو هم در دنیای مادی و هم در دنیای معنوی تامین بکنه به نظر

من اون چیزی نیستش جر یاد خدا بودن و همیشه با اون بودن سپاس از زحمات بی منتی

که برات می کشه و فقط می خواد امتحانت کنه ببینه بندش قدر این زحمات رو می دونه یا نه.

 به جاش ببین چی حاصل شده یه دختر یا یه پسری که امروز یا فردا ممکنه باشه یا نباشه آدمی

 که همیشه تو خیال خودت منجی تنهاییت بوده همیشه دستت رو می گیره و با خودش

 می برتت اون ور آسمونا آدمی که ازش امید نفس کشیدن داری اما اون آدم آیا واقعا ارزش

 این همه محبت رو داره نسبت به تعهدی که داده عاشقت باشه که این روزا حتی عشق هم

 به تنهایی فایده ای نداره تو باید هم پولدار باشی هم با سواد باشی هم وضعیت اقتصادی

مناسبی داشته باشی تا بتونی نسبت به معشوق خودت عشق رو ثابت کنی باید بتونی

ثابت کنی مرد این میدون می تونی باشی اگر هم توقع پول و سواد ازت نداشت و همون عشق

 رو لازمه ی یک زندگی دونست و تو هم باهاش ازدواج کردی آیا دوست داری دستتو به طرف کس

 و نا کس بکشی که بیا یه کم به من پول بده می خوام شیکم زن و بچه ام رو سیر کنم.

 پس سعی کن همه چیز رو داشته باشی و منت هیچ کسی رو نکشی جای اینکه به فکر

دوست پسر و دوست دختر باشی می تونی خیلی چیزا رو داشته باشی که نیازی به دوست پسر

دوست دختر بودن نداره اون چیزی که من ازش حرف می رنم همون خدایی هستش که تحت هیچ

 شرایطی بندش رو تنها نمی گذاره و همیشه به فکر بندشه تازه اون به تو هیچ نیازی نداره این

 تویی که همیشه دستت رو به طرفش دراز کنی.

یه نگاه به خودت بنداز تو همونی بودی که دیروز نماز می خوندی خدا رو شکر می کردی

 دلت همیشه باهاش بود اما چی شد از دستش دادی یه آقا پسر یا یه خانمی پیدا شد

گفتش من تو رو دوست دارم تو هم بهش ابراز علاقه کردی اما آخرش چی شد از دستش

دادی رفت چرا چون یکی بهتر از تو پیدا کرد بعدش به جای اینکه خدا رو شکر کنی با خدای

خودت درد و دل کنی می ری رو به چیزی می زنی که همیشه دامن گیرش می شی همیشه

 و هیچ وقت نمی تونی ترکش کنی مگر اینکه دلت با خدا باشه (سیگار) خدا رو سپاس که

جون سالمی ۴ ستون سالمی داری که می تونی باهاش راه بری حرف بزنی نگاه کنی

 گوش کنی حتی عاشق بشی اما این بدن سالم رو قدرشو نمی دونی رو به چیزی می زنی

 که فقط باعث می شه زودتر از این زندگی خلاص بشی به خدا داری گناه می کنی !!!!

دخترا به این پسرا حق بدین که بی معترفت باشند پسرا به دخترا حق بدین که بی معرفت باشند

 چون اولین عشقشونو از دسن دادند و عشق اول چیه خدا می دونه .

 


    

بنام آنکه عشق را آفرید

 آنگاه که با دستانت واژه ی عشق را برقلبم نوشتی سواد نداشتم، اما به دستانت اعتماد داشتم.

حال سواد دارم اما دیگر به چشمان خود اعتماد ندارم.

خیلی سخته

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
                                               صبح بلند شی ببینی که دیگه دوستش نداری

خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
                                               بی وفا شه اونی که جونتو واسش گذاشتی

خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
                                              هوساش وقتی تموم شد بره و پیشت نمونه

                     خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه


                      www.zemzemeye-deltangi.blogfa.com

تازه فردای همون روز از دوست عاشقش با خبر شه
                                              خیلی سخته توی پاییزبا کسی آشنا شی

اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
                                              خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه

بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه
                                              خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی

کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
                                              خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت

ولی اون نخواد بمونه همیشه سنگ صبورت
                                              خیلی سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی

                            از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی

 بعد از شما به سايه ي ما تير مي زدند
                                            زخم زبان به بغض گلوگير مي زدند

پيشاني تمامي شان داغ سجده داشت
                                            آنان كه خيمه گاه مرا تير مي زدند

اين مردمان غريبه نبودند، اي پدر 
                                          ديروز در ركاب تو شمشير مي زدند

غوغاي فتنه بود كه با تيغ آبدار
                                          آتش به جان كودك بي شير مي زدند

ماندند در بطالت اعمال حجشان 
                                          محرم نگشته تيغ به تقصير مي زدند

در پنج نوبتي كه هبا شد نمازشان 
                                          بر عشق، چار مرتبه تكبير مي زدند

هم روز و شب به گرد تو بودند سينه زن
                                         هم ماه و سال، بعد تو زنجير مي زدند

از حلق هاي تشنه، صداي اذان رسيد
                                         در آن غروب، تا كه سرت بر سنان رسيد 

 

            این داستان ما بود اما عابران کوچه جوانی هنوز در انتظار مقصد ایستاده اند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 فروردین1385ساعت 16:12  توسط عابران کوچه جوانی  |